پارساپارسا، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره

پارسای مامان و بابا

بچگی های عمو حمید

  وقتی بدنیا اومدی گذاشتنت تو تخت چرخدار،  خانم پرستار کمکم کرد بشینم روی ویلچر تا هردومون انتقال بدن به بخش، زن عمواعظم،مهین وزن عمو معصومه و مادرجون از خوشحالی اومده بودن تو سالن منتظر ما بودن...مادرجون اول یه نگاهی به تو انداخت بعد همدیگرو بغل کردیم هردو اشک میریختیم زن عموها وقتی تو رو دیدن کلی ذوق کردن و گفتن که شبیه عمو حمیدت هستی !!! تو هم با چشمای پف آلود و لپای گل زده با تعجب نگاشون میکردی داشتیم میرفتیم تو آسانسور که بابایی هم سررسید و یه دسته گل خیلی خوشگل برامون آورد  ،از بابایی تشکر کن...(بابایی سپاسگزارم!!) باوجودی که نمیذاشتن گل طبیعی داخل بخش ببریم اما چون ما پارتی داشتیم بردیم!بابایی هم&nb...
16 ارديبهشت 1390

لالا

الان که دارم مینویسم تو توخواب ناز هستی گاهی میام بهت سر میزنم جابجا شدی و به پهلو خوابیدی ... جیجر طلای من !!! بوس بوس   ...
14 ارديبهشت 1390

کوچول موچول!

وزن زمان تولدت ٢کیلو و٨٠٠گرم بود.خیلی کوچول موچول بودی البته به لطف خدا از هر نظر سالم بودی تنها مشکلی که داشتی این بود که نمیتونستی خوب شیر بخوری آخه لب و دهانت خیلی کوچولو بود مامانی هم که تجربه نداشت...شیر خوردن انقدر برات سخت بود که منو بابایی رو نگران کرده بود من دیگه داشتم ناامید میشدم که تو بتونی شیر مادر بخوری  ولی بازم سعیم میکردم حتی شده با فنجان و قاشق شیرت میدادم تا گرسنه نمونی..بالاخره با تلاش زیاد تونستی شیر خوردن را هم یاد بگیری   ...
14 ارديبهشت 1390

دور از چشم آقا پلیسه!!!

هر وقت سوار ماشین بابایی میشیم خودت از بغل من پرت میکنی بغل بابایی که پشت رلوایستی بابایی هم دور از چشم آقا پلیسه بعضی وقتا بغلت میکنه و تو دو دستی فرمون میچسبی و مثل یه راننده ماهر  اونو میچرخونی الهی مامانی به قربونت بره!!       ...
14 ارديبهشت 1390

پانزده ماهگی

امروز صبح که از خواب بیدار شدی بغلت کردم و بردمت جلوی آینه تا خودت تماشا کنی آخه موهای فرفریت ژولی پولی شده بود...کلی جلو آینه با خودت حرف ز دی و خندیدی..برات شیرعسل گرم آماده کردم وبا هزار ترفند چند قلپی خوردی... بعد تند تند آماده شدیم تا بریم مرکز بهداشت آخه نوبت مراجعه ات بود پانزده ماه کامل شدی!!!     داشت بارون میومد زنگ زدم بابایی با ماشین بیاد دنبالمون سوار ماشین که شدیم سرپا ایستادی وبیرون تماشا میکردی.. خانم بهداشت گفت که وزنت ٩کیلو ٢٠٠  گرم شده خیلی خوبه  ولی بیشتر بهش برسید منم گفتم که تو بعضی وقتا خوب غذا نمیخوری و بازیگوشی میکنی  نشستی رو میز خانم بهداشت ،خ...
11 ارديبهشت 1390