بچگی های عمو حمید
وقتی بدنیا اومدی گذاشتنت تو تخت چرخدار، خانم پرستار کمکم کرد بشینم روی ویلچر تا هردومون انتقال بدن به بخش، زن عمواعظم،مهین وزن عمو معصومه و مادرجون از خوشحالی اومده بودن تو سالن منتظر ما بودن...مادرجون اول یه نگاهی به تو انداخت بعد همدیگرو بغل کردیم هردو اشک میریختیم
زن عموها وقتی تو رو دیدن کلی ذوق کردن و گفتن که شبیه عمو حمیدت هستی !!!
تو هم با چشمای پف آلود و لپای گل زده با تعجب نگاشون میکردی
داشتیم میرفتیم تو آسانسور که بابایی هم سررسید و یه دسته گل خیلی خوشگل برامون آورد ،از بابایی تشکر کن...(بابایی سپاسگزارم!!)
باوجودی که نمیذاشتن گل طبیعی داخل بخش ببریم اما چون ما پارتی داشتیم بردیم!بابایی هم یه بوس از لپ تپل مپل تو چید
چشماش از خوشحالی برق میزد..بعدش با همشون خداحافظی کردیم و مادرجون و خاله فاطمه
همراهمون اومدن تو بخش خاله فاطمه مارو به اتاقمون راهنمایی کرد وخداحافظی کرد و رفت.من وتو و مادرجون تاصبح بیدار
موندیم ...آخه توبا اون دهان کوچولوت(مامانی فداااای اون لبای خوشگلت!) نمیتونستی درست شیر بخوری
چقدر دلم تنگ شده واسه اون شب ....gif)
خیلی خیلی دوستت دارم چوچولوی من
بوس بوس



بچگی های عمو حمید
