پارساپارسا، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره

پارسای مامان و بابا

یادگرفتن زبان اسپانیایی...

   یادگیری حروف  فارسی و انگلیسی  رو پشت سر گذاشتی  و  زبان اسپانیایی رو هم بهت یاد دادم البته  دست و پا شکسته درحدی که خودم بلد بودم  ... مثلا رنگها "سلام و خداحافظی کردن "اشیا" نام اجزای صورت و... خیلی علاقه نشون میدی به یادگیری ومن به داشتن پسری مثل تو افتخار میکنم عسسیس دلم  
15 بهمن 1391

از پوشک گرفتن پارسا جون

اواسط مهر ماه ٩١ هم خیلی راحت از پوشک گرفتیمت...وتا به الان تشکت رو اصلا خیس نکردی...جیش کوچیک رو میگفتی اما جیش بزرگ رو باید خودمون متوجه میشدیم...واوایل آبان هم جیش بزرگ رو گفتی.........و من خیال کردم دیگه غصه ای ندارم اما ماشاالله انقدر ناقلا شدی که ............  
15 بهمن 1391

شانزده فروردین 1391 : از شیر گرفتن پارسا

خداروشکر همه مراحل سخت  رو پشت سرگذاشتی عزیزم..ازشیرگرفتنت  تمام فکرمو به خودش مشغول کرده بود ..پارسال نزدیک عید تصمیم داشتم از شیر بگیرمت اما نگران این بودم که مسافرتمون کوفتمون بشه و بالاخره بعد از عید ٩١ درست روز شانزده فروردین ١٣٩١ بعد از برگشتن از مسافرت  یه صبحونه توپ خوردی منم یهویی تصمیم گرفتم که آزمایشی شیر ندم و این شد که تا شب شیر نخوردی وموقع خواب هم رفتم تو اتاقت قایم شدم که با بابا بخوابی خداروشکر خیلی زود خوابت برد ............ وحدودا صبح ساعت  پنج بیدار شدی پنج دقیقه ای نق زدی و دوباره خوابیدی..خیلی راحت با جایگزین کردن شیر پاستوریزه  شیر {نونو} رو فراموش کردی......ولی برای من راحت نبود دلم برات میس...
15 بهمن 1391

تولدت مبارک...

سلام.بالاخره بعد ازماهها ارسال مطلب درست شد و من تونستم برای پسر عزیزم بنویسم..چندروزی میشه از تولدت میگذره تولدت مبارک عزیزم هرچند با از دست دادن پدربزرگ عزیزم  نشد  که این روز به یادماندنی برات مثل سالهای گذشته  باشه   
15 بهمن 1391