پارساپارسا، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره

پارسای مامان و بابا

شیرین ترینم!!

الان که دارم این پست رو برات مینویسم شما پانزده ماه و یازده روزه هستی وتوی تختت با آرامش خوبیدی قربونت برم که روز به روز داری شیرین تر میشی و حضورت درکنار ما شادی بخش لحظاتمون شده (البته وقتی شیطونیات گل میکنه هیچکی جلودارت نیست)     ...
22 ارديبهشت 1390

ای تماشایی ترین مخلوق خاکی آسمانی میشوم وقتی نگاهت میکنم...

همه چیز داره به سرعت برق وباد میگذره.خیلی زود داری بزرگ میشی و ما نمیفهمیم که این روزهای شیرین باوجود تو چه جوری میگذره.. با حضور تو زندگی ما یه شکل دیگه ای شده،هر روز که میگذره با کارهای شیرین و بامزه ات خودتو تو دل منو بابایی  بیشتر جا میکنی...وقتی پنج ماهه بودی اولین چیزی که گفتی  بابا بود بعدشم جیش      درست شانزدهم اسفند ماه(1389) اولین قدمهای زندگیتو به تنهایی برداشتی.. قربون قدمهات چوچولوی من!!! سی و یکم فروردین ماه (1390) هم اولین کلمات (غیر از ماما بابا)به زبون آوردی صبح که از خواب بیدار شدی گفتی:بازی.بعدازظهر که داشتی موزیک خودتو گوش میدادی با تقلید از موزیک ،گفتی باغچه و شب هم که ...
22 ارديبهشت 1390

بچگی های عمو حمید

  وقتی بدنیا اومدی گذاشتنت تو تخت چرخدار،  خانم پرستار کمکم کرد بشینم روی ویلچر تا هردومون انتقال بدن به بخش، زن عمواعظم،مهین وزن عمو معصومه و مادرجون از خوشحالی اومده بودن تو سالن منتظر ما بودن...مادرجون اول یه نگاهی به تو انداخت بعد همدیگرو بغل کردیم هردو اشک میریختیم زن عموها وقتی تو رو دیدن کلی ذوق کردن و گفتن که شبیه عمو حمیدت هستی !!! تو هم با چشمای پف آلود و لپای گل زده با تعجب نگاشون میکردی داشتیم میرفتیم تو آسانسور که بابایی هم سررسید و یه دسته گل خیلی خوشگل برامون آورد  ،از بابایی تشکر کن...(بابایی سپاسگزارم!!) باوجودی که نمیذاشتن گل طبیعی داخل بخش ببریم اما چون ما پارتی داشتیم بردیم!بابایی هم&nb...
16 ارديبهشت 1390

لالا

الان که دارم مینویسم تو توخواب ناز هستی گاهی میام بهت سر میزنم جابجا شدی و به پهلو خوابیدی ... جیجر طلای من !!! بوس بوس   ...
14 ارديبهشت 1390