پارساپارسا، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره

پارسای مامان و بابا

لالا

الان که دارم مینویسم تو توخواب ناز هستی گاهی میام بهت سر میزنم جابجا شدی و به پهلو خوابیدی ... جیجر طلای من !!! بوس بوس   ...
14 ارديبهشت 1390

کوچول موچول!

وزن زمان تولدت ٢کیلو و٨٠٠گرم بود.خیلی کوچول موچول بودی البته به لطف خدا از هر نظر سالم بودی تنها مشکلی که داشتی این بود که نمیتونستی خوب شیر بخوری آخه لب و دهانت خیلی کوچولو بود مامانی هم که تجربه نداشت...شیر خوردن انقدر برات سخت بود که منو بابایی رو نگران کرده بود من دیگه داشتم ناامید میشدم که تو بتونی شیر مادر بخوری  ولی بازم سعیم میکردم حتی شده با فنجان و قاشق شیرت میدادم تا گرسنه نمونی..بالاخره با تلاش زیاد تونستی شیر خوردن را هم یاد بگیری   ...
14 ارديبهشت 1390

دور از چشم آقا پلیسه!!!

هر وقت سوار ماشین بابایی میشیم خودت از بغل من پرت میکنی بغل بابایی که پشت رلوایستی بابایی هم دور از چشم آقا پلیسه بعضی وقتا بغلت میکنه و تو دو دستی فرمون میچسبی و مثل یه راننده ماهر  اونو میچرخونی الهی مامانی به قربونت بره!!       ...
14 ارديبهشت 1390

پانزده ماهگی

امروز صبح که از خواب بیدار شدی بغلت کردم و بردمت جلوی آینه تا خودت تماشا کنی آخه موهای فرفریت ژولی پولی شده بود...کلی جلو آینه با خودت حرف ز دی و خندیدی..برات شیرعسل گرم آماده کردم وبا هزار ترفند چند قلپی خوردی... بعد تند تند آماده شدیم تا بریم مرکز بهداشت آخه نوبت مراجعه ات بود پانزده ماه کامل شدی!!!     داشت بارون میومد زنگ زدم بابایی با ماشین بیاد دنبالمون سوار ماشین که شدیم سرپا ایستادی وبیرون تماشا میکردی.. خانم بهداشت گفت که وزنت ٩کیلو ٢٠٠  گرم شده خیلی خوبه  ولی بیشتر بهش برسید منم گفتم که تو بعضی وقتا خوب غذا نمیخوری و بازیگوشی میکنی  نشستی رو میز خانم بهداشت ،خ...
11 ارديبهشت 1390

ثبت خاطرات تلخ و شیرین

 اینجا خاطرات به یاد ماندنی چه تلخ و چه شیرین به ثبت خواهد رسید تا وقتی پارسای مامان و بابا در آینده به اینجا رجوع میکنه لحظه های زندگیشو مرور کنه... ...
11 ارديبهشت 1390